متینمتین، تا این لحظه 6 سال و 11 ماه و 15 روز سن دارد

متين طلايي

بدون عنوان

امروز سه شنبه است و کلاس مامان تمام شده. اما بابا هنوز کلاس دارن. قراره فردا صبح بریم گناوه خونه باباحاجی. امیدوارم که بتونم ببرمت کنار دریا و خاطرات خوشی باهم داشته باشیم. ببینیم چی پیش میاد؟
30 آبان 1391

بوس بوس

دیروز عصر که مامان از کلاس برگشت دید که متین و بابا پشت در منتظر هستند. از شما پرسید که چی شده، که یهو متین خودش انداخت تو بغل مامان و شروع کرد بوسیدن مامان. بابا گفتن حوصله متین سر رفته و من فهمیدم که شما دارین خودشیرینی میکنی که من ببرمت  بیرون. ای خودشیرین من دوست دارم 
30 آبان 1391

بدون عنوان

عصر روز پنج شنبه من و بابا و متین جان رفتیم بیرون برا خرید تخت برا متین نانا و یه تخت قرمز و مشکی خوشگل برا گلم خریدیم. این هم عکسهای متین رو تختش. سما اینقدر خوشحال شدی که حتی اجازه نمی دادی وصلش کنیم و فوری می خواستی بری بالا ...
27 آبان 1391

بدون عنوان

سلام مامان جان هفته گذشته روز سه شنبه وقتی که من و بابا خسته از سر کلاس اومدیم حدود ساعت 5 عصر به سمت شیراز حرکت کردیم. این سفر یه سفر خاطره دار بود، چون که حدود ساعت 9 شب نزدیک یاسوج ماشین ما خراب شد و اتفاقا متین کوچولوی من که همیشه تو ماشین خسته میشد و خوابش نمی برد اون شب اینقدر خواب آلود بود که نگو. ماشین دایم داغ میکرد و من تو اون سرما از ترس اینکه ماشین آتش نگیره تو رو میاوردم بیرون از ماشین. خلاصه ما حدود 2 ساعتی تو راه در تاریکی موندیم تا عمو کاظم از سپیدان اومد و ماشین ما رو یدک کردن و بردن سپیدان و ما شام رو خونه عمه شوکت خوردیم و شما با دو قلوها بازی کردی. حدود ساعت 2 شب هم ریدیم شیراز پیشه مامان جون. اون شب باباجون و عمو حسین ...
27 آبان 1391
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به متين طلايي می باشد