متینمتین، تا این لحظه 6 سال و 11 ماه و 15 روز سن دارد

متين طلايي

مسمومیت پسر گلی (94/11/30)

سلام خوب مامان دیروز از ظهر خونه مامان جون دعوت بودیم غذا قورمه سبزی بود و خورشت بادمجان اما گل پسر فقط قورمه خورد شب که برگشتیم متین جونم تو ماشین خوابش برد اما ساعت حدود 3 نصف شب بلند شد و اومد تو اتاق بابا رو صدا کرد و گفت که دستشویی داره اما نگو متین طلایی حالش بد شده بود خلاصه تا امروز که جمعه هست هنوز خوب خوب نشده الان هم خوب من خوابیده ...
30 بهمن 1394

یک روز به یاد ماندنی در پیست اسکی (پنج شنبه 94/11/22)

شاید خوب و یا کمی بد. اون روز مامان بابا تصمیم گرفتن برا بار دوم متین جون رو ببرن سپیدان البته مریم عمو حسین مامان جون و باباجون هم بودن وقتی رسیدیم سپیدان برف شروع کرد به باریدن بعد از کمی استراحت رفتیم به سمت پیست اما اونقدر شلوغ بود که وسط راه ایستادیم و برف بازی و بعد از نیم ساعتی برگشتیم ولی بعد از ظهر دوباره قصد پیست کردیم و خلاصه رفتیم بالا جای همگی خالی اینقدر برف شدیدی زد که ماشین لیز میخورد اما متین جون که خیلی خوشحال بود دست بردار نبود و خلاصه همگی کلی تیوپ بازی (دوست بابا آقای اشرف هم اونجا تشریف داشتند) متین سر میخورد میومئ پایین و بالرز میگفت مامان دوباره بریم بالا. ولی گلم فکر بعدش رو نکردیم بعد از کلی خوش گذرونی خواستیم برگرد...
24 بهمن 1394

سپیدان (94/11/13)

اون روز بخاطر کاری میخواستیم بریم بهبهان اما تو مسیر به پیشنهاد بابا رفتیم پیست پولاد کف و یه روز خوب و به یاد موندنی داشتیم ...
24 بهمن 1394

بالاخره بابا برگشت (بهمن 94)

امتحانات بابا تمام شد و بابا برگشت و خلاصه روز جمعه 2 بهمن 94 متین رو با ماشینی که برا تولد یکسالگی خریده بود بود پارک فلکه معلم اون روز بعد از اینکه شارژ ماشین تموم شد متین مامان و بابا یک ساعت گرگم به هوا بازی کردن ...
24 بهمن 1394

کلاس موسیقی و خوردن سیب زمینی (از دی ماه 94)

متین جون مامان از بهمن 93 کلاس موسیقی ارف رو بهبهان در آموزشگاه آهنگ شروع کرد. مربی ایشون هم آقای پاک بودن و واقعا استاد بزرگ. اما وقتی اومدیم شیراز رفتن آموزشگاه آبنوس پیش عمو شهرام (آقای ممتحن) که البته خود ایشون مربی آقای پاک بودن و خود آقای پاک معرفی کردن. اما آموزشگاه آبنوس فلکه گاز بود و متین جون هر جلسه دوشنبه ها بعد از کلاس میگه مامان بریم سیب زمینی سرخ شده بخوریم اونم سفیر 2. ...
24 بهمن 1394

چوب بستنی (دی ماه 94)

اما چوب بستنی هم داستانی داشت برا خودش. یه روز که زن عمو زینب متین رو در حال خوردن بستنی میبینه میگه متین هر وقت بستنی تموم شد چوبش رو بده من می خوام باهاش چیزایی درست کنم. متین هم میگه باشه اما از اون روز کار ما شده بود خریدن بستنی و متین هر روز سه تا چهار بستنی میخورد و میگفت چوبش رو برا زن عمو میخوام ...
24 بهمن 1394

امتحانات ترم اول دکترا بابا

20 تا 30 دی ماه ایام امتحانات بابا بود و بابا تهران. من و متین هم شیراز. متین جون صبح تا ظهر میرفت مهد کودک و مامان تو خونه کارای دانشگاهی رو انجام می داد اما شب که میشد چکار می کردیم  متین حدس بزن دیگه وای هر شب یه کتاب رنگ آمیزی رو تماما رنگ می زدیم البته با مدادرنگیهایی که مریم جون خریده بود   ...
24 بهمن 1394

ذره بین (دی ماه 94)

خیلی وقت بود که متین از من یه ذره بین خواسته بود و فرصت خریدن اون پیش نیومد تا بالاخره یه روز که بابا تهران بود و متین مهد مامان از فروشگاه کودکانه یه ذره بین برا گل پسرش خرید ...
24 بهمن 1394
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به متين طلايي می باشد