متين طلايي
متين طلايي

توي مهد دوره رياضي يا چرتكه گذشتن كه روزهاي دوشنبه برگزار ميشه متين جونم خيلي با استعداده و تو اين زمينه خيلي پيشرفت كرده اما اين ترم چون زمانش طولاني شده عزيز مامان خسته شده مثلا صبح كه از خواب بيدار ميشه ميگه امروز چند شنبه هست اگر دوشنبه باشه ميگه مامان خوابم مياد ميگه دوشنبه بدترين روزه هفته هست و اصطلاح هميشگي كه بكار ميبره " مسخرست" 



موضوع :

نوشته شده در تاريخ 22:30 | يکشنبه 10 بهمن 1395 توسط مامان و بابا

خيلي وقته برا پسرم نوشتم گل من امسال تو مهد ريحانه بهشتي دوره پيش دبستاني رو ميگذرونه البته متين مامان چون نيمه دومي هست سال بعد بايد ميرفت پيش دبستاني ولي چون ميخواست با دوستاي مهد باشه مخصوصا مبين و كيانا امسال هم اين مرحله رو مي گذرونه اميدوارم كه هميشه سالم و خنده رو باشي عزيزم 

 



موضوع :

نوشته شده در تاريخ 22:24 | يکشنبه 10 بهمن 1395 توسط مامان و بابا

سلام گل پسر مامان عزيز دلم خيلي دلم برات تنگ شده جگر مامان ، يه خبر خوب برا گل پسر اين روز ها اينه كه متين مامان داره داداش دار ميشه و جمع سه نفريمون به زودي چهار نفره ميشيم اميدوارم كه داداشي هم مثل پسره گلم سالم اروم مهربون باشه محبت



موضوع :

نوشته شده در تاريخ 22:13 | يکشنبه 10 بهمن 1395 توسط مامان و بابا

سلام خوب مامان دیروز از ظهر خونه مامان جون دعوت بودیم غذا قورمه سبزی بود و خورشت بادمجان اما گل پسر فقط قورمه خورد شب که برگشتیم متین جونم تو ماشین خوابش برد اما ساعت حدود 3 نصف شب بلند شد و اومد تو اتاق بابا رو صدا کرد و گفت که دستشویی داره اما نگو متین طلایی حالش بد شده بود خلاصه تا امروز که جمعه هست هنوز خوب خوب نشده الان هم خوب من خوابیده محبت



موضوع :

نوشته شده در تاريخ 14:20 | جمعه 30 بهمن 1394 توسط مامان و بابا

اون شب مامان متین خاله مرضی و ارمینا رفتن شهربازی ستاره و خیلی خوش گذشت



موضوع :

نوشته شده در تاريخ 20:31 | شنبه 24 بهمن 1394 توسط مامان و بابا

شاید خوب و یا کمی بد. اون روز مامان بابا تصمیم گرفتن برا بار دوم متین جون رو ببرن سپیدان البته مریم عمو حسین مامان جون و باباجون هم بودن وقتی رسیدیم سپیدان برف شروع کرد به باریدن بعد از کمی استراحت رفتیم به سمت پیست اما اونقدر شلوغ بود که وسط راه ایستادیم و برف بازی و بعد از نیم ساعتی برگشتیم ولی بعد از ظهر دوباره قصد پیست کردیم و خلاصه رفتیم بالا جای همگی خالی اینقدر برف شدیدی زد که ماشین لیز میخورد اما متین جون که خیلی خوشحال بود دست بردار نبود و خلاصه همگی کلی تیوپ بازی (دوست بابا آقای اشرف هم اونجا تشریف داشتند) متین سر میخورد میومئ پایین و بالرز میگفت مامان دوباره بریم بالا. ولی گلم فکر بعدش رو نکردیم بعد از کلی خوش گذرونی خواستیم برگردیم اما مگه میشد ماشین رو جابجا کرد همش سر میخورد تا اینکه به کمک یه ماشین دیگه تونستیم ماشین رو بکشیم بالا وقتی اومدیم تو جاده اصلی دیدیم همه ماشین ها بدون اختیار راننده هاشون سر میخورن بنابراین بابا زد کنار و گفت بهتره صبر کنیم تا ماشین نمک پاش بیاد حالا لباسهای متین خیس و بدون شلوار در حال خروپف کردن تا اینکه یه ماشین که زنجیر چرخ داشت خانمها رو به خونه رسوند و بالاخره دو ساعت بعد بابا و عمو حسین هم تونستند برسن خونه

(قبل از ظهر)

(بعد از ظهر)

 



موضوع :

نوشته شده در تاريخ 20:28 | شنبه 24 بهمن 1394 توسط مامان و بابا

اون روز بخاطر کاری میخواستیم بریم بهبهان اما تو مسیر به پیشنهاد بابا رفتیم پیست پولاد کف و یه روز خوب و به یاد موندنی داشتیم



موضوع :

نوشته شده در تاريخ 20:10 | شنبه 24 بهمن 1394 توسط مامان و بابا

امتحانات بابا تمام شد و بابا برگشت و خلاصه روز جمعه 2 بهمن 94 متین رو با ماشینی که برا تولد یکسالگی خریده بود بود پارک فلکه معلم اون روز بعد از اینکه شارژ ماشین تموم شد متین مامان و بابا یک ساعت گرگم به هوا بازی کردن



موضوع :

نوشته شده در تاريخ 20:01 | شنبه 24 بهمن 1394 توسط مامان و بابا

متین جون مامان از بهمن 93 کلاس موسیقی ارف رو بهبهان در آموزشگاه آهنگ شروع کرد. مربی ایشون هم آقای پاک بودن و واقعا استاد بزرگ. اما وقتی اومدیم شیراز رفتن آموزشگاه آبنوس پیش عمو شهرام (آقای ممتحن) که البته خود ایشون مربی آقای پاک بودن و خود آقای پاک معرفی کردن. اما آموزشگاه آبنوس فلکه گاز بود و متین جون هر جلسه دوشنبه ها بعد از کلاس میگه مامان بریم سیب زمینی سرخ شده بخوریم اونم سفیر 2.



موضوع :

نوشته شده در تاريخ 19:57 | شنبه 24 بهمن 1394 توسط مامان و بابا

اما چوب بستنی هم داستانی داشت برا خودش. یه روز که زن عمو زینب متین رو در حال خوردن بستنی میبینه میگه متین هر وقت بستنی تموم شد چوبش رو بده من می خوام باهاش چیزایی درست کنم. متین هم میگه باشه اما از اون روز کار ما شده بود خریدن بستنی و متین هر روز سه تا چهار بستنی میخورد و میگفت چوبش رو برا زن عمو میخوامچشمک



موضوع :

نوشته شده در تاريخ 19:52 | شنبه 24 بهمن 1394 توسط مامان و بابا
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 13 صفحه بعد
درباره وبلاگ

آرشيو مطالب

صفحات وبلاگ

آخرين مطالب

موضوعات

آمار وبلاگ










0.049728870391846